کلاس ششمی ها
بالا بردن کیفیت اموزشی
درباره وبلاگ


بیشتر مطالب این وبلاگ مربوط به پایه ششم است. امیدوارم از مطالب این وبلاگ خوشتون بیاد.

مدیر وبلاگ : ارکیده
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در رابطه با تعطیلات زمستانی مدارس و آغاز مدارس در شهریور ماه چیست؟





چهارشنبه بیست و سوم آبانماه سال 1397 :: نویسنده : ارکیده

داستان های زیبا و خواندنی

فرزند خوبم تا بحال  عبارت بهانه های بنی اسراییلی را شنیدی؟ این ضرب المثل زمانی استفاده می شود که یک شخص بدون دلیل به عیب و ایراد گرفتن می پردازد. در اینجا داستان زیبای گاو بنی اسراییل را بررای شما نقل می کنم. 

فرزندم ، آیا می‌دانی « بنی اسرائیل » یعنی چه ؟ بنی اسرائیل یعنی فرزندان و نوادگان از نسل حضرت یعقوب (ع) . آنان گروهی از مردم بودند كه حضرت موسی (ع) یكی از پیامبران آنان بود و به لجبازی و ناراحت كردن پیامبرشان معروف شدند . 
بنی اسرائیل ، به گاو كه یكی از حیوانات مفید برای ما انسان ها است احترام می‌گذاشتند و شاید قبل از پیامبری حضرت موسی (ع) بعضی از آنها گاو و گوساله پرست هم بودند .
ماجرایی كه برای شما بیان می‌كنم ، درباره‌ی یكی از گاوهای آن زمان است ، كه به قدرت خداوند دُم او را به مرده‌ای زدند و آن مُرده زنده شد . نام آن حیوان «گاو بنی اسرائیل» بود . امّا داستان این گاو : 
در میان بنی اسرائیل ، مردی ثروتمند بود . این مرد ثروتمند اگرروزی ازدنیا می‌رفت ، پسرعموئی داشت كه ثروتش به او می‌رسید . چون غیر از او فامیل دیگری نداشت . و همان طور كه شما دوست مؤمن می‌دانی ، اگر كسی بمیرد ، دارایی او به نزدیكترین بستگانش می‌رسد .
پسرعموی مرد ثروتمند كه خیلی مال و ثروت دوست داشت ، هر چه قدر صبر كرد كه آن مرد بمیرد تا او صاحب مالش بشود ، فایده‌ای نداشت ، عاقبت حوصله‌اش سر رفت و تصمیم گرفت مخفیانه او را بكشد .
دوست خوبم ، اگر گفتی چه اتفاقی افتاد ؟ بله ، پسر عموی سنگدل كار خودش را كرد و پسر عموی ثروتمند خود را كشت و برای اینكه دیگران متوجّه كار زشتش نشوند ، جنازه‌ی او را سر راه مردم قرار داد .
شاید او با داد و فریاد می‌گفت : « وای پسرعموی مرا كشتند ، چه كسی این كار زشت را كرده ، او را پیدا كنید ، او را بكشید . پسر عموی عزیزم ، ... » . 
مردم كم‌كم اطراف جنازه جمع شدند و تنها راه چاره برای مشخص شدن قاتل را مراجعه به حضرت موسی و كمك خواستن از او دیدند .
حضرت موسی برای اینكه قاتل معلوم شود ، و همین طور اختلاف بین مردم كه هر گروهی كشتن او را به گروه دیگر نسبت می‌دادند حل شود ، از طرف خداوند به مردم فرمان داد تا گاوی را بیاورند و سر او را ببرند.
امّا بنی اسرائیل كه به لجبازی و بهانه گیری معروف بودند و همان طور كه گفتیم به گاو و گوساله احترام می‌گذاشتند ( كه البته این از نادانی آنها بود ) ، با بی ادبی به موسی (ع) گفتند : « ما را مسخره می‌كنی ؟ كشتن یك گاو چه ربطی به پیدا كردن قاتل دارد ؟ » 
حضرت فرمودند : « پناه به خدا می‌بردم كه از آدم‌های نادان باشم » . یعنی شما چه قدر نادانید كه حرف خدا را مسخره می‌پندارید .
مردم گفتند : « از خدا بخواه برای ما روشن كند كه این گاو چه گاوی باشد » . معلوم بود آنها دوباره می‌خواستند از كشتن گاو سرباز بزنند .
حضرت موسی فرمود : « خداوند می‌فرماید گاوی باشد نه پیر و از كار افتاده و نه جوان ، بلكه میانه‌ی آن دو ، پس زود فرمان خدا را اجرا كنید » . 
مردم كه باز هم می‌خواستند از انجام این كار فرار كنند دوباره بهانه آوردند و گفتند : « از خدا بخواه برای ما بگوید كه این گاو چه رنگی باشد ؟ » موسی فرمود : « خداوند می فرماید آن گاو تمام بدنش زرد باشد بطوری كه هر كس او را می بیند شاد بشود » . 
دوباره مردم گفتند : « ما باز هم متوجه نشدیم ، از خدا بخواه برای ما توضیح بیشتری بدهد كه آن گاو ، چگونه گاوی باشد زیرا ما هنوز نفهمیده‌ایم منظور خدا چگونه گاوی است » . 
این بار هم حضرت موسی از طرف خدا پیغام آورد : «گاوی باشد كه به درد شخم زدن و آب دادن به محصولات نمی خورد و هیچ عیبی هم ندارد و هیچ رنگ دیگری هم در او نیست .( تمام بدنش یكرنگ است و حتی خال هم ندارد ).
دوست عزیز ، بالاخره بنی اسرائیل اگر چه دلشان نمی‌خواست این كار را بكنند ولی مجبور شدند به دنبال پیدا كردن آن گاو بروند . امّا این چنین گاوی بسیار كمیاب است ، كجا می‌توانند آن را پیدا كنند ؟ اصلاً گاوی با این ویژگی ها وجود دارد ؟ اگر آنها همان دفعه‌ی اول به حرف موسی (ع) گوش می‌كردند ، كار این قدر مشكل نمی‌شد .
 آنها این قدر گشتند و گشتند تا آن گاوی كه خدا فرموده بود را نزد جوانی از بنی اسرائیل پیدا كردند . وقتی خواستند گاو را خریداری كنند ، صاحبش گفت : « من آن را به شما نمی‌فروشم مگر این كه پوستش را پر از طلا كنید و به من بدهید » .
بنی اسرائیل كه خریدن این گاو قیمتی برایشان خیلی سخت بود پیش حضرت موسی آمدند و راه چاره‌ای خواستند . حضرت موسی در جوابشان فرمود : « اكنون دیگر چاره‌ای نیست مگر این كه همان گاو را بخرید و بكشید ». آنها هم ناچار شدند پول های خودشان را جمع كنند و آن را با قیمت بسیار گران بخرند .
امّا آن جوان صاحب گاو بود و چرا این همه ثروت نصیب او شد ؟ جواب این سؤال برای شما كودكان عزیز بسیار مهم است .

آن جوان ، به پدر و مادرش بسیار احترام می‌گذاشت . او روزی معامله‌ی پرسودی انجام داد و جنسی را فروخت . سپس برای تحویل دادن آن جنس به خانه آمد تا كلید انبار را بردارد و جنس را تحویل خریدار بدهد ، اما متوجه شد كه كلید انبار زیر سر پدرش است و او هم به خواب رفته است . 
جوان حاضر نشد پدرش را از خواب بیدار كند و از آن معامله‌ی پرسود دست كشید . یعنی آسایش پدرش را بیشتر از مال دنیا دوست داشت . موقعی كه پدرش بیدار و از ماجرا با خبر شد ، آن گاو بی نظیر را از مال خودش در عوض سودی كه از دست پدرش رفته بود به او بخشید .
حضرت موسی (ع) وقتی داستان این جوان را شنیدند گفتند : « نگاه كنید كه نیكی و احسان با نیكوكار چه می‌كند » . یعنی اگر كسی برای رضای خدا و احترام به پدر و مادر از مال دنیا صرف نظر كرد ، خداوند به شكل بهتری آن را جبران می فرماید . به طوری كه در بدن آن گاو خاصیت عجیبی قرار داد كه خواهیم گفت .
خلاصه ، بنی اسرائیل ‌آن گاو را خریدند و كشتند و دُم آن گاو را به مقتول زدند . مردم كه همه برای مشاهده‌ی این ماجرای شگفت انگیز جمع شده بودند ، با كمال تعجب مشاهده كردند كه او زنده شد و قاتل خود را معرفی كرد . پسر عموی سنگدل در مقابل حضرت موسی و مردم شرمنده شدو به آرزوی خود كه به دست آوردن ثروت پسرعمویش بود نرسید . دوست عزیز ، فكر می‌كنی وقتی مرد ثروتمند زنده شد ، قاتل چه حالی داشت ؟ 
مردم با این حادثه ، هم قدرت خدای بزرگ را مشاهده كردند ، هم به سزای لجبازی و سرپیچی كردن از فرمان خدا رسیدند و هم با چشم خود زنده شدن مرده‌ها كه یكی از نشانه‌های قیامت است را دیدند و هم این‌كه فهمیدند جنایتكار عاقبت رسوا می‌شود .
آری فرزندم ، به این ترتیب یكی دیگر از حیوانات خدا در جهان معروف شد . جالب است بدانی بزرگترین سوره‌ی قرآن یعنی سوره‌ی بقره به نام همین گاو شهرت یافته است .




نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها : داستان های زیبا، حکایت های خواندنی، داستان گاو بنی اسراییل، ماجرای بهانه های بنی اسراییل،
لینک های مرتبط : زنگ تفکر، مجموعه 117 داستان، داستانی از مثنوی معنوی: صوفی و خرش، داستان طوطی و بقال، کر و عیادت مریض از کتاب مثنوی معنوی،
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :