کلاس ششمی ها
بالا بردن کیفیت اموزشی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
از راه دوری آمده بود --- ازآن سوی بیابان ها-- میخواست پیامبر (ص) راببیند ومشکلش رابا اودرمیان بگذارد--شنیده بود-- پیامبر(ص) خواهش کسی را رد نمی کند--سر راه مسجد-- منتظر پیامبر (ص) ایستاد-- به او گفته بودند که پیامبر (ص) برای نماز به مسجد می آید--مرد -- نگران بود و با خودش فکر می کرد  که چگونه با پیامبر(ص) روبه رو شود--با خود می گفت---- 

پیامبر--مرد بزرگی است-- بسیار بزرگ--باید مواظب رفتارم باشم -- باید در حرف زدنم دقّت کنم--بعد حرفهایی را که می خواست نزد پیامبر(ص) بر زبان بیاورد-- چند بار زیر لب-- تکرار وتمرین کرد--الله اکبر --الله اکبر -- صدای اذان درشهر پیچید ومردم به مسجد می آمدند-- جلو رفت واز نوجوانی پرسید -- ---توپیامبر را می شناسی---نوجوان -- پیامبر (ص) رابه اونشان داد که همراه با مردی دیگرپیش می آمد -- قلب مرد --تندتند شروع به تپیدن کرد--در حالی که لباسش را مرتّب می کرد-- به پیامبر (ص)و همراهش خیره شد که گفت و گو کنان نزدیک ونزدیک تر می شدند--جلو رفت--خواست حرفی بزند --امّا نتوانست-- به سیمای درخشان و پر ابهّت پیامبر (ص) خیره شده بود-- لبانش می جنبیدامّا صدا یش در نمی آمد--از خجالت چهره اش خیس عرق شده بود --پیامبر (ص) با تعجّب نگاهش کردوگفت---- آیا از دیدن من زبانت بند آمده--- بعد--با مهربانی مرد صحرا نشین را درآغوش گرفت وگفت----آرام باش--ازچه می ترسی--من که ازستمگران نیستم  من مثل برادر تو هستم---مرد باشنیدن حرف های پیامبر(ص) آرام گرفت -- پیامبر(ص) دست اورا گرفت وبه راهش ادامه داد--مرد صحرا نشین در حالی که از اخلاق خوش پیامبر (ص) تعّجب کرده بود--دست در دست او وارد مسجد شد ومشکلش را برای او باز گو کرد--پیامبر (ص) با خوش رویی به حرف هایش گوش کرد و قول داد--مشکلش را حلکند--پس از آن --درباره ی رفتار با پدر ومادر--بسیار سفارش کردو فرمود--بر همه واجب است که احترام پدر و مادر خود را نگه دارند و باآنان با مهربانی وفروتنی رفتار کنند--خداوند در این مورد می فر مایند---وپروردگار تو مقرّرداشته که جز او رانپرسید و به پدرو مادر نیکی کنید--اگر یکی از آن دو--یاهردو درکنارتو  به پیری رسند--به آن ها اف مگو وبرآن ها بانگ مزن وبا آنها کریمانه سخن بگوی واز سر مهربانی-- بال فروتنی بر آنان بگستر وبگو-- پروردگارا--آن ها را به پاس آنکه در کودکی پروردند --ببخشای--- قرآن با اراده ی تشبیهات زیبا و لطیف می خواهد اوج تواضع و مهربانی را برساند--همانطور که پرندگان بال و پر خود را با کمال فروتنی و ازروی علاقه بر جوجه های خودمی گسترند واز آن ها محافظت می کنند--انسان نیز باید باپدرو مادر خود همان گونه رفتار کند--نکته ی یسیار ظریف و جالبی که در کلام خدا وجود دارد--نشان دهنده ی بزرگی و شان مرتبه ی پدر و مادر است--تا جایی که سفارش می کند در مقابل پدر و مادر حتّی کوچک ترین حرف آزار دهنده یعنی اُف بر زبان آورد و باعث ناراحتی و رنجش آنان شدسعدی می گوید --وقتی به جهل جوانی--بانگ بر مادر زدم--دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت--مگر خردی فراموش می کنی که درشتی می کنی---

گر از عهد خردیت یاد آمدی                      که بیچاره بودی در آغوش من

نکردی در این روز--بر من جفا                    که تو شیر مردی و من پیرزن





نوع مطلب : فارسی ششم، کتاب داستان، 
برچسب ها : گوش کن و بگو فارسی ششم، رفتار نیکان، بخوان و بیندیش،
لینک های مرتبط : داستان حماسه ی هرمز، گوش کن و بگو فارسی ششم،
          
پنجشنبه بیست و پنجم آذرماه سال 1395
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی