تبلیغات
کلاس ششمی ها - داستان حماسه هرمز
 
کلاس ششمی ها
بالا بردن کیفیت اموزشی
درباره وبلاگ


بیشتر مطالب این وبلاگ مربوط به پایه ششم است. امیدوارم از مطالب این وبلاگ خوشتون بیاد.

مدیر وبلاگ : ارکیده
نویسندگان
نظرسنجی
آیا در مدرسه شما زنگ ورزش معلم ورزش برای کار با دانش آموزان حضور دارد؟





جمعه بیست و ششم آذرماه سال 1395 :: نویسنده : ارکیده

با شنیدن خبر حمله ی لشکر مغول، دهقانان و کشاورزان، خانه و زندگی خود را رها می کردند و به داخل شهر می رفتند تا شاید بتوانند خانواده ی خود را از چنگال مغولان خون خوار نجات دهند.

در میان کشاورزان، فقط اعضای یک خانواده بودند که کُلبه ی خود را رها نکردند و تصمیم داشتند تا آخرین لحظات از خانه ی خود دفاع کنند. 

لشکر مغول تا خانه ی آن ها فاصله ی زیادی نداشت. اینجا خانه ی هُرمُز، دهقان شجاعی بود که اعتقاد داشت یک مسلمان هرگز در برابر دشمن، تسلیم نمی شود. در این هنگام او به پسرانش گفت هنوز  هم دیر نشده، آیا مایلید تسلیم مغول ها شویم.

سه پسر جوانش یک باره فریاد کشیدند: هرگز!

هرمز انگشتانش را میان ریش های سفیدش فرو برد و با خوشحالی گفت «: آفرین فرزندانم! مسلمان هرگز

 تسلیم نمی شود! ما باید بجنگیم و از خانه و میهن خود دفاع کنیم.

احمد پسر بزرگ هرمز گفت «: پدر، من هرگز حاضر به تسلیم نیستم امّا علّت این پایداری را نمی فهمم. ما حتماً از مغولان شکست خواهیم خورد. آیا بهتر نبود که  ما هم به داخل شهر می رفتیم و همراه هم کیشان خود تا آخرین نفس، می جنگیدیم؟»

هرمز گفت «: فرزندم، هرکس وظیفه ای دارد. مردم شهر هنوز برای دفاع آماده نیستند. درحقیقت، مغولان، ما را غافل

گیر کرده اند. ما باید سعی کنیم که از حرکت لشکریان مغول، جلوگیری کنیم تا مردم شهر، آماده ی دفاع شوند.

به نظر من این بزرگ ترین کمک به آن هاست. باید بدانید که در این نبرد هیچ کدام از ما زنده نمی ماند. ما خود را

فدای آیین و شرف و میهن خود می کنیم. فکر نکنید که اگر کشته شویم، شکست خورده ایم؛ برعکس، ما پیروز شده ایم .»  هرمز، کمی درنگ کرد و ناگهان گفت :«صدای پای اسبی را نمی شنوید؟ مثل اینکه اسب سواری به سمت کلبه ی ما نزدیک می شود!». احمد فوراً درِ کلبه را باز کرد. سواری به کلبه نزدیک شد و دهانه ی اسب خود را کشید. اسب ایستاد. ازچهره ی او معلوم بود که از مغولان نیست. او نگاهی به هرمز و پسرانش افکند و گفت :« مگر نمی دانید، مغول ها خیلی نزدیک شده اند! مغولان به زودی به اینجا می رسند. چرا به شهر نمی آیید؟

احمد جواب داد ما همین جا از خود دفاع می کنیم. سوار با تعجّب گفت « چهار نفر چگونه می توانید در مقابل سیل لشکریان مغول مقاومت کنید؟

هرمز، قدم به جلو گذاشت و گفت «: شهر هنوز آماده ی دفاع نیست. ما تا مدّتی لشکریان مغول را معطّل می کنیم تا هموطنان ما برای مبارزه با دشمن آماده شوند. سوار که تازه به مقصود آن ها پی برده بود، نگاهی از روی تحسین به ایشان افکند و گفت «: شما خیلی فداکارید؛ افسوس که من از دیدبانان شهر هستم و باید رسیدن مغول ها را خبر دهم، وگرنه همین جا، با شما می ماندم. سوار در حالی که از آن ها دور می شد فریاد زد (( درود بر شما مردان فدا کار)).

 هنگام غروب گرد و غباری از دور نمایان شد . آن ها لشکریان مغول بودند.  لشکریان مغول ، چون سیلی خروشان به طرف شهر در حرکت بودند، ناگهان یکی از یاران قاجان )یکی از فرماندهان سپاه مغول( که همراه  او در خطّ اوّل لشکر حرکت می کرد، از اسب بر زمین افتاد. قاجان فوراً فرمان داد که همه بایستند. تیری بلند در سینه ی مرد، فرو رفته بود. قاجان، حیرت زده به اطراف نگاه کرد و پس از لحظه ای فریاد زد (( چه کسی او را کشت؟ )) ناگهان، پیرمرد از

کلبه خارج شد و با صدایی که به غرّش شیر شباهت داشت، فریاد زد ای مغولان ناپاک دور شوید. ای دشمنان گستاخ! دور شوید. ای مغولان متجاوز! چگونه انتظار دارید پیروان قرآن، پستی را بپذیرند و تسلیم شوند؟ من و فرزندانم مرگ را به شکست و خواری، ترجیح می دهیم.

قاجان از سخنان پیرمرد چیزی نمی فهمید؛ زیرا او به پارسی سخن می گفت ولی حس کرد که مرد پیر، خیال مقاومت دارد و متوجّه شد که آن تیر از سوی پیرمرد، رها شده است. سردار مغول، قَهقَهه ای زد و نیزه ای را دردست گرفت و آن را به طرف هرمز پرتاب کرد. پیرمرد با سرعتی که از سنّ او بعید بود، به داخل کلبه رفت و در را بست. نیزه به در کلبه خورد و در آن فرو رفت. قاجان می خواست فرمانی صادر کند تا افرادش کلبه ی کوچک را نابود سازند امّا باران تیر از سوی کلبه به طرف آنان باریدن گرفت. قاجان گفت فکر می کنم جنگجویان زیادی داخل کلبه پنهان شدند.

 با آن ها چه باید کرد؟

یکی از مغولان گفت قربان بهتر است کلبه را آتش بزنیم. قاجان گفت: آتش !بله آتش زدن کلبه فکر خوبی است پس

مشعل ها را روشن کنید. در همان حال، چهار تیر از پنجره ی کوچک کلبه، بیرون جهید و چهار مغول از اسب به زمین افتادند.گویا می خواهند کلبه ی ما را آتش بزنند و با این وسیله، ما را از کلبه بیرون بکشند. در این هنگام، هرمز به پسرانش گفت ما تا به حال در رسیدن به هدف خود که معطّل نگه داشتن قُوای آن هاست پیروز شده ایم؛ حالا بهتر است که از کلبه خارج شویم و با این ناپاکان بجنگیم.

سخن هرمز تمام نشده بود که ناگهان سقف کلبه، آتش گرفت و شعله ی آتش، کم کم به جاهای دیگر سرایت کرد. هرمز  فرمان بیرون رفتن از کلبه را صادر کرد. چهار قهرمان با شجاعت و شُکوِه خاص از کلبه خارج شدند. قاجان با دیدن  آن ها به تَمَسخُر گفت این چهار نفر می خواهند با ما بجنگند؟! آن ها را تیر باران کنید. باران تیر بر سر هرمز شجاع و پسران قهرمان او باریدن گرفت و آن ها نیز با تیرهای خود به دشمنان پاسخ دادند. پس از مدّتی کوتاه، یک تیر بلند در سینه ی پیرمرد قهرمان فرو رفت. هرمز فریادی کشید و گفت پیروز باد ایران و لحظاتی بعد، سه فرزند شجاعش چون برگ درخت بر روی زمین افتادند، درحالی که تا آخرین لحظات، قلبشان از عشق به وطن، لبریز بود.

چو ایران نباشد تن من مباد      بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

 





نوع مطلب : فارسی ششم، کتاب داستان، 
برچسب ها : گوش کن و بگو فارسی ششم، داستان حماسه ی هرمز، بخوان و بیندیش،
لینک های مرتبط : داستان حماسه هرمز، گوش کن و بگو فارسی ششم، داستان رفتار نیکان،
یکشنبه ششم خردادماه سال 1397 02:51 بعد از ظهر
عالی بود
ارکیده
شنبه بیست و دوم اردیبهشتماه سال 1397 06:43 قبل از ظهر
кредиты онлайн на банковскую карту
круглосуточные онлайн займы
первый займ без процентов украина
кредит на карту за 5 минут онлайн украина
отримати кредит онлайн на карту
кредит онлайн без отказа срочно
кредиты онлайн на карту без отказа
سه شنبه یازدهم اردیبهشتماه سال 1397 03:10 بعد از ظهر
резиновая петля для тренировок ps 4051
yellow
купить фитнес резинки в
харькове
резиновая петля
olx спортивная резинка
fit 4 u фитнес резинки
سه شنبه چهارم اردیبهشتماه سال 1397 12:49 قبل از ظهر

Cheers, I enjoy this.
buy viagra with paypal buy viagra prescription generic viagra online viagra buy buy viagra superdrug where can i buy viagra cheap buy super viagra where can you buy viagra buying viagra from canada uk viagra
دوشنبه سوم اردیبهشتماه سال 1397 07:49 بعد از ظهر
ممنون خیلی داستان خوبی بود
جمعه هفدهم فروردینماه سال 1397 05:14 بعد از ظهر

Terrific stuff, Regards!
cialis 05 cialis generico online canadian drugs generic cialis recommended site cialis kanada overnight cialis tadalafil cialis generico online buy cialis sample pack miglior cialis generico can i take cialis and ecstasy enter site 20 mg cialis cost
دوشنبه ششم فروردینماه سال 1397 04:11 بعد از ظهر
Hi it is good im love
جمعه سوم فروردینماه سال 1397 12:25 بعد از ظهر

You actually revealed that fantastically.
buying brand cialis online prezzo cialis a buon mercato bulk cialis generic cialis in vietnam generic cialis pro the best choice cialis woman only best offers 100mg cialis cialis prices in england tadalafil generic cialis tadalafil online
یکشنبه بیست و هفتم اسفندماه سال 1396 07:54 بعد از ظهر

Thank you! A lot of posts!

cialis generico tesco price cialis cialis kaufen wo cialis generic cialis 200 dollar savings card cialis official site cialis e hiv generic cialis with dapoxetine cialis prezzo di mercato cialis dosage recommendations
جمعه چهارم اسفندماه سال 1396 10:31 بعد از ظهر
خیلی عالی بود
یکشنبه پانزدهم بهمنماه سال 1396 01:37 بعد از ظهر
شنبه دوم دیماه سال 1396 02:45 بعد از ظهر
ممنون
پنجشنبه سی ام آذرماه سال 1396 11:44 قبل از ظهر
یکشنبه بیست و ششم آذرماه سال 1396 03:25 بعد از ظهر
داستان خیلی خوب بود من برای تحقیق کلاس ششم می خواستم مطلب ها واقعا بدردم خوردhttp://static.mihanblog.com//public/rte/images_new/smiley.gif
شنبه بیست و پنجم آذرماه سال 1396 03:46 بعد از ظهر
عالی بود⁦☺️⁩⁦☺️⁩⁦☺️⁩⁦☺️⁩
شنبه بیست و پنجم آذرماه سال 1396 03:43 بعد از ظهر
خیلی طولانی هست
جمعه بیست و چهارم آذرماه سال 1396 11:03 بعد از ظهر
عالی بود
چهارشنبه بیست و دوم آذرماه سال 1396 09:47 قبل از ظهر
خیلی خوب بود عالی
سه شنبه بیست و یکم آذرماه سال 1396 08:31 بعد از ظهر
خیلی خوب بود
سه شنبه بیست و یکم آذرماه سال 1396 08:31 بعد از ظهر
خیلی خوب بود
سه شنبه بیست و یکم آذرماه سال 1396 03:04 بعد از ظهر
من میخوام دانلودش کنم
لطفا لینک دانلود رو بزارید
ارکیده سلام این متن نمیشه دانلود کرد می تونید کپی کنید و در word قرار بدیدش
شنبه هجدهم آذرماه سال 1396 09:50 بعد از ظهر
عالی بود ممنون ♡♡♡
شنبه هجدهم آذرماه سال 1396 06:00 بعد از ظهر
ازاین بهترنمیشه
شنبه هجدهم آذرماه سال 1396 05:57 بعد از ظهر
لطفاجواب پرسش های فارسی درباره ی داستان راهم بگذارید
شنبه هجدهم آذرماه سال 1396 04:25 بعد از ظهر
یکشنبه دوازدهم آذرماه سال 1396 10:26 بعد از ظهر
خیلی افتضاع بودچون من هر چ
قدر خواستم برای کلاسم فییییییییلم ببرم نشد خیلی داغونی
ارکیده حماسه هرمز فیلم نیست فقط داستانش هست هنوز انیمیشنی ساخته نشده
پنجشنبه نهم آذرماه سال 1396 03:53 بعد از ظهر
ممنون
پنجشنبه نهم آذرماه سال 1396 01:54 بعد از ظهر
خیلی طولانی بود ولی بازم خوب بود
سه شنبه هفتم آذرماه سال 1396 02:18 بعد از ظهر
ارکیده
سه شنبه هفتم آذرماه سال 1396 11:42 قبل از ظهر
دمتون گرم ممنون
ارکیده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :